واهمه های بی نام و نشان

riraa | DNA, niqt owl | Wednesday 25 May 2005

من از خودم بی زارم و از آن وقتی که مجبور می شوم آن کتاب مسخره ی مورفولوژی را باز کنم و هی ادای درس خواندن را درآورم،از آن وقتی که به ناچار با آن همه سر درد باید صدای جیکو* را تحمل کنم،از آن وقت که دیگر صدایی برای شنیدن نیست جز نفس کشیدن خودم و آن وقت که می دانم تو دیگر از آن من نیستی و هیچ وقت دیگر هم …

پیش تر از آن که بروی
تنهایی من همیشه آغاز می شود
از آن تو این جهان پر رفت و آمد
مرا همین کلمات کافی ست
که همیشه بوی تو را بدهم.

کاش منم همه چیزو دوتا می دیدم**،اونوقت تو، دوتا بودی و خب اونوقت دل تنگی هات و نگرانی هات و … دوتا بود. می دونم که همه ی اینا سخته ولی دست کم مثل این روزا همش به خودم نمی گفتم که چقدر می خواستمت و نداشتمت.کاش دو تا بودی(این هم شده کابوس این روزهای من).

می توانم کنار تو باشم و
باز بی آواز از راز این همه همهمه بگذرم
من از پی زبان پوسیدگان نخواهم رفت
تنها منم که در خواب این همه زمستان لنگر نشین،
هی بهاربهار برای باغ بابونه آرزو می کنم.
حالا همین شوق بی قیمت و قاعده
همین حدود رؤیا و رفتن از پی نور،ما را بس
تا بر اقلیم شقایق و
خیال پروانه پادشاهی کنیم.

فکر کنم وقت آن رسیده است، زمان شنیدن یک رکوئیم غم انگیز و یک سوگواری که نمی دانم قرار است چقدر طولانی باشد.می خواستم برای نبودنت فقط سکوت کنم ولی هیچ چیز اینجا آرامم نمی کند.
می خواهم امشب تمامی آن شمع های رنگی را روشن کنم،همان شمع هایی که خریدنشان تو را همیشه متعجب می کرد و همان شمع هایی که … می دانی هیچ تصور نمی کردم که یک روزی همه شان را روشن کنم و حالا تنها برای یافتن آرامشی که می دانم هیچ گاه باز نمی گردد و فقط زاییده ی توهم من است، می خوانم:

برهنه به بستر بی کسی مردن،تو از یادم نمی روی
خاموش به رساترین شیون آدمی،تو از یادم نمی روی
گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار،تو از یادم نمی روی
سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی،
تو از یادم نمی روی
سوزنریز بی امان باران بر پیچک و ارغوان،تو از یادم نمی روی
تو…تو …
تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی؟!

*جیکو همان پرنده ی دوست داشتنی است که مدام می خواند و چند روزی است صدایش مرا دلگیر می کند،دارد بودنش از خاطرم می رود.
**یاد آن میخواره ای افتادم که می می زد تا فراموش کند، سرشکستگی اش را از میخواره بودن و اینکه آدم های دائم الخمرهمه چیز را دوتا می بینند.
- سروده های علی صالحی و مهدی فلاحتی.

حدیث بی قراری

riraa | rhino | Wednesday 4 May 2005

امروز اولین روزی است که دیگر کنارم نیستی، بهتر بگویم نه فقط کنار من،دیگر از آن من نیستی و من برایت این شعر را”تو،تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی”نمی خوانم.
امروز عجیب دچار آرامشم ، آرامشی که زیر پوستم می رود و خنکایش تمام وجودم را سرشار می کند و دچاریک نوع دل تنگی که گویا مختص من است،می دانی چگونه؟ از همان دل تنگی ها که مرا خالی می کند از هر چه حس ناخوشایند است و حس رهایی می دهد، نمی دانم شاید آن قدر سبک شده ام که اکنون آن سو ترم.
امروز اصلن تنهایی به سراغم نیامد،ولی می دانی، نه آن قدر سنگ دل شده ام که وجودت را از ثانیه هایم محو کنم و نه آن قدر فراموش کار که چهره ات در ذهنم نباشد فقط نبودت را حس نکردم،می دانی آخر باورکرده ام که تو دیگر نخواهی بود و چه خوب که نیستی .
چه خوب که نیستی و من فرصت بیش تری برای زندگی دارم، به جای تو نفس می کشم،به جای تو از زنده گی لذت می برم…
من هر آنچه که باید می خواستم را به دست آوردم،اکنون هم بی قرار رفتنم،حتی تو هم نمی توانی در برابرم بایستی،میل از اینجا پر کشیدن بد جوری وسوسه ام می کند.
راستی زندگی را متنوع کرده ام امروز دربند رفتم وکنار خنکی رود برای خودم شعر خواندم،امروز وقتی در آیینه نگاه کردم حس کردم از قبل زیباتر شدم.امروز حتی سر درد هم نداشتم.(گویا این تنهایی عجیب به من می سازد) می دانی از این به بعد زندگی ام همین گونه خواهد بود.
هستی ولی برای من مرده ای،شاید هم هستی ولی به گونه ای دیگر و من اینجا در غم نبودت شادم و هرگز نمی گریم.
عجب هوایی ست،همه چیز برای فراموش کردنت آماده است.

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است