بی حوصله نوشت

riraa | isolation, niqt owl | Friday 22 April 2005

مرا انگار آوازی از تحمل اوقات گریه آموخته اند. این روزها نمی دانم با نبودنت کنار آمده ام یا نبودنت هی مدام پای نوشته هایم صبوری می کند تا شاید واژه هایم… می دانم واژه هایم بالاخره عاقل می شوند ومی نگارند سهم مرا، سهم تلخ دل تنگی مرا و سهم مرا از تلخی صدای توکه دیگر حوصله ای برای برگرداندنت نیست.
خودت هم خوب می دانی هیچ گاه در بند هیچ حرف و واژه ای نبوده ام اما اکنون اسیر شده ام در بند جملاتی که تسکین می دهند این روح آرام و بی قرار را( خنده دار نیست؟).مدام تکرار می کنم “مرا انگار آوازی از تحمل اوقات گریه اموخته اند*”
عجیب است که این روزها بیش از هر وقت دیگری می خندم ، گریه می کنم ، می خوانم ، می نویسم ، می خوابم … راستش را بگویم دچارهمان روزمرگی سگی شده ام. همه چیز بوی مردابی شدن می دهد یک جوری شبیه همان استاد ژنتیکی که خمیده است مثل حرف دال و رنگ و روی فسیل دارد. تنها دغدغه ی این روزهایم یک جمله است، سارا حق داشت که بگوید عجب دنیای متوسطی شاید هم نیمه متوسط کسی چه می داند.
این روزها وقتی خیلی دل تنگ هستم دچارسرگیجه می شوم دلم کیندر می خواهد یا یک لیوان شکلات داغ که همه ی دل تنگی ها را بسوزاند و با خود ببرد.
این روزها نه به دنبال بهانه ای برای گریستن می گردم و نه انتظار هوای بارانی را می کشم فقط مدام می گویم “تو هی زلال تر از باران،نازک تر از نسیم،دل بی قرار من ری را!*”

* سید علی صالحی

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است