Monday 14 May 2012
آدم است دیگر. یک عمر زندهگی کردهای با روش خاص خودت، با قانون خودت. همیشه رُک حرفت را زدهای. هیچ حسی را در لفافه بیان نکردهای-اگر قابل گفتن بود- و خیلی وقتها هم با صراحتت دیگران را به ناچار رنجاندهای اما گفتنیها را گفتهای با یک چیدمان خاصی حتا… اما آدم است دیگر. گاهی همین روشهای همیشه و هر روزهی زندهگی می شوند وصلهی ناجور. از هر طرفی که نگاه میکنی انگار یک چیزی،یک جایی درست از آب در نیامده باشد. بعد این میشود که شد. سکوت میکنی خیلی هم با منظور. اسام اسِ در حال فرستادنت را پاک می کنی خیلی هم با منظورتر. حرفهایت را ناتمام میگذاری حتا و فقط نگاه میکنی.
درباره categoride، miosis | بدون نظر »
Sunday 22 April 2012
ساعت از چهار هم گذشته است. بعد از یک ماه، نیمههای شب اساماس زدی که “حرف بزنیم؟”. مثل همیشه داشتم میرفتم دوش بگیرم تا آرامتر بخوابم. ” دوش که گرفتم خودم تماس میگیرم. اگه داری میخوابی خبر بده بمونه برا بعد”. از حمام که بیرون آمدم موهایم را بالای سرم گوجه کردم و با حوله توی تخت رفتم. “هنوز بیداری؟” داشتم خرت و پرتهای روی تخت را جمع میکردم که زنگ زدی. “کجا بودی پَ؟” و آرام خزیده بودم زیر پتو. حرفمان به درازا کشید. خسته بودی، ولو شده بودی کفِ هال روی پارکتها که خوابت نبرد و من داشتم حرفهایمان را قیچی میکردم که زودتر بروی. ” همینا دیگه. حالا بقیهشو بعدن برات میگم…” از بعدش انگار یک بندی بوده که پاره شده باشد و صدایت هی بریده بریدهتر شد و خداحافظی کردیم اما خیلی کوتاه. حتا احتمالن روی همان پارکتها مچاله شده باشی توی خودت و خوابیده باشی. من اما هورت هورت لیوان آبم را سر کشیدم. بعد رفتم سراغ مسواک و نخ دندان. یک لیوان دیگر هم آب خوردم. بعدتر یک ربعی توی دستشویی بعد از مدتها وبلاگ خواندم. چقدر همه چیز دور و فراموش شده به نظر میرسید حتا. بعدترش به اتاق خواب برگشتم و حولهی نم دار را گذاشتم لب تخت و باز زیر پتو خزیدم. دستم را دراز کردم و از بالای تخت، قوطی اِم اند اِم را برداشتم. آرام که خمش کردم دوتا اسمارتیز آبی و نارنجی توی دستم افتاد. بعد آرام گذاشتمشان گوشهی لُپم که خودشان آب شوند.یکهو هم یادم افتاده بود که مسواک کرده بودم حتا. خیلی وقت است برای کسی نامه ننوشتهام. باید برای کسانی که میشناسمشان نامه بنویسم. شاعر اگر بودم حتا برای کسانی که نمیشناسمشان هم نامه مینوشتم اما کلمات من دیگر چیزی را تسکین نمیدهد. گاهی حتا تلختر از همیشه میشود. آنقدر خراش میدهد که کلمهها بدون هیچ ترتیب خاصی از ذهنم سرازیر میشوند. با این همه کلمه میشود کاغذهای زیادی را سیاه کرد. از توی قوطی اِم اند اِم یک اسمارتیز قرمز بیرون میافتد. گاهی وقتها بیرون از تنم انگار زمان نمیگذرد. انگار شده باشم یک نقطهی قرمز روی قرمزی اسمارتیز.
درباره mitosis، niqt owl، rhino | بدون نظر »
Wednesday 11 April 2012
باز مثل همیشه دیر رسیده بودم. البته نه آنقدرها هم دیر. ولی وقتی از سر کوچه میدویدم، ته همان کوچهی بنبست به در ِ خانه تکیه کرده بودی. آرام با همان لبخندِ همیشهگی گوشهی دهانت. یک جور خوبی هم نگاهم میکردی. به قول خودت از آن نگاههایی که وقتهای دیر رسیدنم، قطره قطره میریخت روی اضطراب ِ دیر رسیدنم تا حوصلهام سرجایش بیاید. مثل همان گاهی وقتها که از شبِ قبلش مدام به خودم میگویم؛ دیر نکنی و حتمن هم که دیر میکنم. از بعدش فقط گرمی دستهایم و خنکی دستهایت یادم هست… توی یکی از همان کوچههای اطراف، ماشین را پارک کردیم و تا ظهیرالدوله پیاده رفتیم. به گمانم یکی از آخرین روزهای فروردین بود. مثل همیشه کولهام سنگین بود و پُر از خرت و پرت. لای همهی آن شلوغیها، ایرج میرزا هم آورده بودم. قرار بودم بخوانیم و خوش باشیم و یادمان برود. قرار بود همهی بیحوصلهگیهای آن چند هفته را همانجا توی قبرستان بگذاریم و برگردیم. به اندازهی دو بار ” در آستانه” ای که برایم خواندی، در زدیم اما به در کوفتنمان پاسخی نیامد. حتا شده بود شبیه آنوقتهایی که فکر میکنی، اصلن نکند آخرین باری باشد که با هم میآییم. یعنی همان حس همیشهگی ِ من که درست وسط عمیقترین خوشیها و ناخوشیها میآید و مدام توی سرم میکوبد و یک دنیا از همین “نکندها” را زنده میکند. بعدتر فهمیدم، آنبار تو هم گرفتار همان حسها بودهای انگار. توی راه برگشت، فکر میکنم زیاد هم حرف نزدیم. از بعدش فقط نمنم باران، تارتهای توتفرنگی له شده ته کوله ام و گرمای کُتات یادم هست…
درباره ATP، mitosis | بدون نظر »
Thursday 5 April 2012
توی زندهگی هر آدمی، باید چندتا رفیق به هم برسه که وقتی خواستی بعد از چند ماه کرکرههای وبلاگتو بدی بالا، بیان کمکت تا خونه رو آب و جارو کنی.اصلن این آدما توی زندهگی غنیمتان. آدم هم انگار گاهی فقط دلش به غنیمتهاش خوشه.
درباره ATP، categoride | بدون نظر »
Saturday 26 November 2011
یک راهکاری هم باید پیدا شود برای رفع معضل فراخی، تا این همه فکری که توی ذهن آدم در مراجعه هستند بیایند لای همین دفتر آبی آرام بگیرند. یک جوری انگار دست در گردن و معاشقهوار با صفحات کاغذ و اصلن انگار هیچ دغدغهای نباشد جز نوشتن. و هی بنویسی و بنویسی و حرفهایت تمام نشود.
درباره chlorophyll، niqt owl | 2 نظر »
Sunday 25 September 2011
هر سال آخرای شهریور که میشه این بغض لعنتی مثل یه زخم چرکی سر باز میکنه. قیافهی بهت زدهی اون شبی که فهمیدم و تا صبح توی اتاقم راه رفتم. چشمایی که از شدت اشک هیچجا رو نمیدیدن. آغوشهای لرزونی که باور نکرده بودن. پارچههای سیاه، عکس بزرگات گوشهی نشمین خونه و اون تابلوی بزرگی که خطِ تو روش بود. گلهای رز و لیلیوم سفیدی که پیچیده شده بودن توی روبانهای سیاه. و صدای گریهی… صدای گریهی مامانت با اون صورت ملتهب. و منی که نمیتونستم حتا توی چشماش نگاه کنم. من از مامانت به فریم پررنگ خندون توی ذهنم داشتم. روز نمایشگاهمون که با اون چهرهی همیشه خندونش از همه زودتر رسید و چه قوت قلبمون شد. بغلِ گرمِ اون روز و بغلِ سرد و لرزونِ روز آخر…یه هفته قبل از این همه ناباوری، باهات حرف زده بودم. غم ِ توی صدات و اون آیندهای که مسیرش تغییر کرده بود و توی شاکیتر از همیشه و منی که هی تلاش میکردم بهت دلگرمی بدم. قرار بود برنامهی سفر بذاریم که بگیم و بخندیم و یادمون بره که چی شده و چی باید میشده. نشد اما…دیگه فرصت نشد هیچوقت…
برای اولین بار بود که نفس کشیدن برام سخت شده بود. چقدر از زنده بودنم احساس شرمساری میکردم…
درباره miosis، nucleus، plasma membrane | 3 نظر »
Friday 2 September 2011
صبحش آقای با زنگ زد. یعنی یک جوری چارچنگولی نشسته بود روی موبایل که به محض دریافت اساماس کاریِ من در مورد همان مقولهی خاص با من تماس گرفت. نگران حالِ نداشتهی من هم شده بود گویا. هی وسط حرفهای روزمره و بحثِ کاری، منتظر مانده بود که شرح ِ مبسوطی از ماوقع بدهم که نمیدادم. یعنی آدم ِ چند شب نخوابیدهای که من بودم، آنقدر حرفها و واکنشهایش بریده بریده و کُند بود که یادش نمیآمد آنطور منسجم حرفزدنها و معاشرت کردنها را، حالا گیرم طرفِ صحبتش آقای با باشد حتا. بعدترش وسط همان حرفهای جدی، آقای با به صورت کاملن فرویدی از من اعتراف گرفت که خوبم نیست.حرفهای بعد ِ آقای با، یک جور عجیبی دایناسور ِ درونم را آرام کرد. او برایم اینطور توضیح داد که: میدانسته من در یک هفتهی گذشته زیاد خوب نبودم و انتظار این را داشته که در یکی دو روز آینده به پیکِ خوب نبودنهایم برسم.”اما آنچه که معلوم است اینست که، همانطور که اینهمه ناگهانی و یکباره حالت وخیم شد، همینطور یکهو و بدون هیچ زور بیخودی بهتر خواهی شد.” این جملهی آخر آقای با بود که آتیش دایناسورم را خاموش کرد. واقعیتش هم این است که دو روز بعد از همهی آن پنجولهایی که کشیدم،کمی تهنشین شدم،دست از ملامت کردن خودم برداشتم و کمی بهترم.
درباره isolation، niqt owl، private | بدون نظر »
Wednesday 31 August 2011
داشتم تُند و تُند خودم را خسته میکردم که شب از نیمه که گذشت، شاید هو هوی توی سرم آرام بگیرد. که جمع کنم این دفتر و کتابها را و بروم زیر همین پتو و بخوابم ساعتها. نشد اما، هی ساعتِ کنار دستم تیک تیک کرد اما پلکهایم سنگین هم نشد حتا. رفتم دوش بگیرم که شاید سبک شوم کمی، که شاید آب آرامم کند مثل همیشه. دمپاییهای ابری و کاشیهای خیس…یادم نمیآید چقدر زمان گذشت تا تنم را از کف زمین جمع کنم و روی پاهایم بایستم. فقط یادم هست که کاشیهای سفید غرق خون بودند- از این پریودهای ناگهانی و دردناک- و مچ دستم درد میکرد و ساق پایم هم و همهی عضلاتم منقبض بود. زیر دوش داشتم یک بند خودم را به خاطر موهای بلند لعنت میکردم. و دریغ از یک قطره اشک که تسکین بدهد همهی آن دردها و کوفتگیها را. توی دلم انگار رخت میشستند حتا. هی یک چیزهای به هم سابیده میشدند انگار و یک مایعی هم ته دلم قُل قُل می کرد. حالا هم با حوله مچاله شدم گوشهی همین تخت و هی به خودم زخمزبان میزنم. خیال میکردم خوب شدم، خیال میکردم آسیب ندیدم. دیده بودم اما و دردش از درد زمین خوردن هم بدتر بود. فکر میکردم خیلی متمدنانه و روشنفکرانه همهی مجهولها را پیدا کردهام به تنهایی، یک جور تخیل ِ سادهسازی برم داشته بود. یک جوری گذشته را بریده بودم و گذاشته بودم لای دفتر آبیم که خودم هم باورم شده بود عبور کردهام از همهی آن حسهای متفاوت و غریب. حالا انگار یک چیزهایی آوار شده باشد روی سرم و من دوباره کم طاقت شده باشم و این دو ماه گذشته شده باشد پتک روی همهی خوشیهای من.
درباره isolation، niqt owl، private | بدون نظر »
Sunday 28 August 2011
پشیمان
از کردهها
پشیمان تر
از نکردهها
این تنها جملهای بود که بعد از دو هفته تونستم به خودم بگم. حتا خیلی ناگهانی و وسط هیچی. خیلی شلدونیزه برخورد کرده بودم باهاش. از ذهنم انداخته بودمش بیرون و مشغول کارای روزمرهی خودم شده بودم. مطمئن بودم هر وقت، زمانش برسه خودش میاد توی فکرم. اونوقت میشینم همهی زوایاشو نگاه میکنم. خیلی منطقی بررسیش میکنم و درکم میشه ازش. هر چند اون جملهی بالا دو هفته پیش خیلی هارش به نظر میرسید و انگار تهاش غم داشت حتا. اما الان اینطور نیست. الان برای من خیلی سوهان خورده و بی گوشهاس. خیلی واضح، انگار کن صد صفحهای در موردش توضیح داده باشم. از اون راههایی که باید بری که حسرتش نمونه برات. که حتا اگه اشتباه هم بود برگردی بگی رفتم. اشتباه بود اما رفتم. که رفتنت درسته اما بعدش دیگه میشه پیشآمد. که حتمن بگیر و نگیر داره. حالا دیگه گذشتهاش تموم شده، خیلی کلاسه شده و شسته رُفته، رفته لای همین دفتر آبی. حالا اگه چیزی ازش مونده باشه باید بذاریمش توی لیستِ ” در دستِ اقدامها”. حالا من انگار که طرفِ خودمو هُل داده باشم، رسیدم اول این سربالایی و مونده طرفِ تو که شاید یکی از همون نشونهها و جرقهها و حسها ازت برسه،لای حرفا، توی معاشرت کردن، بین اساماس یا ایمیلی که میزنی حتا. انگار کن همهچی توی این شکل رفاقتمون بستگی به بعدش داره و بعدترش و خیلی بعدترش.
درباره DNA، plasma membrane | بدون نظر »
Sunday 21 August 2011
یه وقتایی هم یکی باید بیاد خیلی دوستانه نگات کنه و بدون هر گونه قضاوت، شاید از روی “حواسم بهت هستها” یا از سر کنجکاوی حتا، ازت بپرسه: دخترم! شما خواب نداری ینی؟
درباره ATP، miosis، niqt owl | یک نظر »