راست میگه خانوم لشمانیا. دچار سرخوردهگی سیاسی شدیم. دیگه نه طاقت اینو داریم که با هم بحث کنیم، نه توان اینکه بشینیم تنهایی هی حرص بخوریم و هی ناامیدتر بشیم. اصلن مگه ما چیز زیادی میخواستیم که به خاطرش باید این همه تاوان بدیم. عارف که برگشت ایران یه جورایی بهتزده بود. یعنی با وجود همهی خبرها باورش نمیشد که این همه برگشته باشیم سال پنجاه و شش،پنجاه و هفت. اونقد بیحوصله بودیم که یادمون رفت خوشحال باشیم از اینکه برگشته. که یادمون رفت کلی اتفاق افتاده و یه دنیا حرف داریم…
هر روز صبح که هوا روشن میشه میدونیم که قراره با یه دروغ تازه، یه بازی تازه روبرو بشیم. یه ماجرای احمقانه که نشستن سر هم کردنو از جعبهی جادویی ضرغامی نشونش میدن. و هنوزم فکر میکنن ما باورمون میشه.اما ما بیاعتمادیم و بی اعتمادی یعنی همهی این ثانیههایی که داره میگذره. یعنی اونقد بدبین شدیم که به «کاشکی قضاوتی در کار بود» میخندیم. و چه خندهی تلخیه.
یعنی اصلن همین سکوتی که دیگه کسی نمیخواد شکسته بشه.
Comments Off
برادر بیقراره
برادر شعلهواره
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتش فشونه
…
Comments Off
الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم
Comments Off
عکستونو دیدم. نه از اون مدلای قلابی که میدونی واسه یه فریم طراحی شده. از اون مدلا که میدونی خودشه. دلم رفت واسه اون روزا. آدمای توی قاب عکس. که هر دقیقهشون یعنی کلی حرف. یعنی کلی نوشته. مثل اون شعری که برای روز تولدم گفتی. به قول آقای نماد رئالیسم دنیا بازی زیاد داره. حالا حالاها باید بازی کنیم تا موقعش برسه.
Comments Off
غیرت سیبزمینی
توسعه سبک چینی
دموکراسی دینی
پیتزای قورمهسبزی
یعنی دقیقن دولت کریمهی فخیمهی ایشون
Comments Off
samantha: if checking out other women is the biggest problem you ‘re having with him, you are lucky.
carrie: if it’s so small, he should be able to stop.
samantha: honey, you can’t change that about a man. it’s part of their genetic code, like farting.
Sex and the city
Comments Off
یه سوال به شدت جدی و عمیق تو زندهگی همهی آدما وجود داره و اون اینه که؛ اگه برگردیم به گذشته، حالا چه چند ساعت چه چند سال، بازم همین کارهارو تکرار میکنیم؟ این سوال همونقدر که ترسناکه و دست و دل آدم میلرزه که نکنه بعدترها وقتی کیش و مات شد بفهمه اشتباه کرده، همون قدر هم لذتبخشه وقتی میبینه از هر زاویه که بررسیش میکنه مهرهرو درست حرکت داده و هیچ خطایی توی بازیش نیست.
Comments Off
memories
light the corners of my mind
misty water-colored memories
of the way we were
can it be
can it be that it was all so simple then
or has time re-written every line?
if we had the chance to do it all again
tell me
would we?
could we?
memories…
“The way we were”
Comments Off
یه وقتایی هست که آدم حرفی برای گفتن نداره.البته نه اینکه حرفی نداشته باشهها. حرفی که بشه توی جمع گفت، حرفی که بشه عمومی گفت نداره. اینجور وقتا آدم هی کتاب میخونه، هی فیلم میبینه، هی از قبلترها که خرد جمعیش به درونگراییش غلبه داشته حرف میزنه. بعد اینجوری میشه که هی پستهای وبلاگش میشه شعر و قصه. بعد اینجوری میشه که دوباره وبلاگ مخفیدار میشه. البته نکته اینجاست که لازم نیست آدمه حالش خیلی خوب باشه یا حتا خیلی بد باشه یا حتا خیلی بیتفاوت و ساکت باشه. آدمه میتونه یه ترکیب استثنایی از همهی اینا باشه که یعنی اگر چه هستم ولی خستهم.
Comments Off
دوغ کفیر؛
هم دوغ
هم کمک به هضم غذا
Comments Off
why is it that putting a tie around a man’s neck is sometimes even sexier than taking it off
Sex and the city
Comments Off